۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

تنها

خدا
از لای در ِ بهشت سرک کشید
تمام ِ زنان و مردان به هم مشغول بودند
از لای ِ درِ جهنم سرک کشید
هرم گرما بود
ولی باز تمامِ زنان و مردان به هم مشغول بودند
از آن بالاها
به زمین نگاه کرد
مردم آنقدر به سیاست مشغول بودند
که کسی به یاد او نمی افتاد
از عصبانیت گلویش خشک شد
ابری را در دست گرفت
و تمام آب درون آن را سر کشید
به فرشتگانش نگاه کرد
مشغول بازی بودند و از پی ِ هم می دویدند
احساس تنهایی کرد
اما خجالت می کشید
برای خودش همسری اختیار کند
آرزو کرد
که در تنهایی نمیرد
و به دوردست ها نگریست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر